نشريه افق امروز- شمارهي24 زنگ زدم كه مجيد قيصري را به كافه افق دعوت كنم. ديدم برعكس نويسندههاي ديگر هيچ تمايلي به كافهنشيني ندارد. گفت اگر ميخواهي گپ بزنيم برويم يك جاي خوش آب و هوا. گفتم مثلاً كجا؟ گفت فشم! قيصري نويسندهاي است سالم و ورزشكار و اهل سفر. بالاخره هرجوري بود راضياش كردم سري به كافه ما بزند. عصر يك روز ديماه كه هوا به طرز نااميدكنندهاي گرم بود مجيد قيصري دعوت مرا پذيرفت و به كافه آمد. مثل هميشه پرانرژي با ايدههاي بسياري كه مشغول سبك سنگين كردن، پروراندن، اتود زدن و نوشتنشان است. * نوشتن مجيد قيصري چه جوري است؟ - نوشتن در دست من نيست. مخصوصاً كوتاه بودن يا بلند بودن متن. داستان كوتاه را گاه شده در يك نشست نوشتهام؛ گاه نه، جانم را به لبم رسانده. ماهها طول كشيده تا پخته شود تا برسد، بعد نوبت من ميرسد تا به عنوان يك باغبان ميوه را بچينم. عين يك سيب يا گلابي رسيده. بيهيچ زحمتي، بيهيچ شلتاقي داستان را روي كاغذ پيادهاش ميكنم امان از زماني كه متن سرتقبازي در ميآورد، عين يك اسب چموش يا زني كولي بازيها در ميآورد كه آن سرش ناپيدا. اما داستان بلند با داستان كوتاه فرق دارد. از طراحي تا اتود اول و همينطور بگير و بيا تا بازنويسي پشت بازنويسي. خوبي كار بلند اين است كه تو هميشه كار داري. مجبوري براي نوشتن نظم و ترتيبي به زندگيات بدهي. از صبح كه از خواب بيدار ميشوي تا عصر يك بند كار داري. حتي موقع خواب. شبها هم داري به موضوع فكر ميكني. اين موقع وقتها حتي دوست ندارم كسي به ديدنم بيايد يا جايي بروم. مثل حالا كه دستم به كار بلندي بند است و شما مجبورم كرديد بيايم به كافه. نفرين من گريبانتان را ميگيرد! * بگذار چند تا سئوال كوچولو بپرسم. با قلم مينويسي يا كامپيوتر؟ صبحها مينويسي يا شبها؟ يا ساعتش فرق ندارد؟ اتاق كار داري؟ رسم يا عادت خاصي براي نوشتن داري؟ - اولين دستنويسم را با خودكار، رواننويس مينويسم. سرعت و رواني وسيلهاي كه بايد متن اوليه را پياده كنم برايم مهم است. در اين مرحله بايد دست و ذهن همپاي هم جلو بروند يا لااقل دست از ذهن عقب نيفتد. بعدش مهم نيست. چون وقت دارم كه روي متن كار كنم. ذره ذره متن را عين يك پيكرتراش شروع ميكنم به تراشيدن. ذره ذره. بيش از همه به شروع يا همان سر آغاز داستان، خاصه داستان كوتاه اهميت ميدهم. برايم خيلي مهم است كه سر آغاز را با چه كلمهاي يا جملهاي شروع كنم. از مقدمهچيني و آماده كردن خواننده خوشم نميآيد. دوست دارم بيهيچ درنگي بروم سر اصل مطلب. در زندگيام همين گونهام، از كساني كه مزمز ميكنند تا حرفشان را بزنند... آره. تحمل ندارم. اگر ميخواهي سرم را كلاه بگذاري يا تلكهام كني راحت بگو، هميشه اين احساس را دارم كه وقت ندارم. مثل حالا انگار همه چيز دارد از دستم ميرود و من عقب افتادهام از اين عقربههاي بي پير. حالا ديگر بدتر شده. دستم به كامپيوتر باز شده. سرعت دست و ذهنم تقربياً يكي شده. ديگر بهانهاي ندارم كه دستم از ذهنم عقب ميافتد. همين كه مينشينم پشت ميز و كيبورد را ميبينم قطار داستان راه ميافتد. آفتي هم دارد و آن اين است كه كلمات دمدستي زودتر به سراغم ميآيند. مجبورم بعد از چند وقت كار كردن با كيبورد بروم چند متن باليني بخوانم كه ذهنم را ورز دهم. عاشق عزل عزلهاي سليمانم. اسم تو مثل عطر ريخته است. اي دختران اورشليم من سيهفام اما جميل هستم. * دوستانت نويسنده و هنرمند هستند يا دوستان قديمي داريد كه مشغول كارهاي ديگر باشند؟ معمولاً كجا با هم ديگر ملاقات ميكنيد؟ - چند تايي هستند كه به وقت نياز با آنها گپ و گفت ميزنم. ولي زياد نيستند. چند تايي هم دوست ناباب دارم كه وقت و بيوقت مرا سوار ماشين كرده ميبرند دماوند. زود اغفال ميشوم. در مقابل هر چه مقاومت از خودم نشان دهم در مقابل مسافرت ناتوانم. اكثراً ميرويم روستاي يكي از دوستان نزديكم. در سال چند باري به آنجا سر ميزنم، گاه ميشود كه در ماه چند بار ميرويم. عاشق زمستانهاي آنجا هستم. خودم ديماه به دنيا آمدم نميدانم به اين ماه و فصل از سال چرا حساسام. برف راكه ميبينم نئشه ميشوم. خدا نكند يكي در اتاق در بسته كناري سيگار بكشد حتماً نفرينام گريبانش را ميگيرد!. محليها به آنجا ميگويند «وزن دره». نزديك گيلاوند است. خود اهالي ميگويند آنجا كوره كاوه آهنگر بوده! ميبيني هر كجا ميروم جلوتر از من تخيل همه جا را فتح كرده! تابستانها به عشق توت و زردآلو و آبتني ميرويم باغشان. اگر به اختيار آنها باشد ماهي دو سه بار بايد برويم. خودم كرم رفتن دارم. وقتي ياد شبهاي پر ستاره و بيدود آنجا ميافتم از اين كه دارم وقتم را در تهران حرام ميكنم به خودم لعنت ميفرستم. چند باري قصد كردهام بروم آنجا خانهاي اجاره كنم براي وقت و بيوقتيهاي خودم. اين آخريها به همان دوستان ناباب وصيت كردم مرا بياوريد در امامزداه محمد،( امامزاده كنار جاده ست)، روبهروي امامزداه دفن كنيد. گفتم دلم ميخواهد زير پاي دماوند بخوابم. وقتي نگاه به قله ميكنم با نوك پر برفاش احساس رهايي عجيبي بهم دست ميدهم. انگار از همه چيز كنده شده، پايم روي زمين نيست. بگذريم. * تفريحهاي اصليات چيست؟ - فيلم ديدن، خواندن، دماوند رفتن و مسافرت. * راستي اهل كافه رفتن هستي؟ - كافه را توي فيلمهاي فارسي ديدم! تا دلت بخواهد عاشق راه رفتن هستم از محيطهاي سربسته خوشم نميآيد. نفسم زود ميگيرد. اگر به نشستن وگپ زدن باشد دوست دارم بروم لب آب مثل اوشان و فشم. اگر شب باشد و وقت تنگ، پارك. سرخه حصار يك چند وقتي پاتوقم بود. داستان پدر ساكت ما را همه ديدند و نوشتم. كافه يعني بوي سيگار و حرفهاي روشنفكري، خيلي خوشم نميآيد. ميز و صندلي... اصلاً حرفش را نزن. زيادي راحتم. شايد اين خوب نباشد. از اين كه نقش بازي كنم اصلاً خوشم نميآيد. * همسايههايت يا مغازهدارها يا آشنايان محلي ميدانند كه نويسندهاي؟ شده تا به حال كسي سرگذشتش را برايت تعريف كند و از تو بخواهد آن را تبديل به داستان كني؟ - نوشتن يك امر شخصي است. زندگي خصوصي است. شغل و كاسبي نيست. هر كس ميپرسد چيكار ميكني ميگويم شكر خدا. از جواب دادن طفره ميروم. خيلي كه طرف پا پي ميشود ميگويم معلمام. اگر ببينم اهلش باشد ميگويم مينويسم. فقط همين. از اين بگويم نويسندهام خوشم نميآيد. انگار شغل منكري داشته باشم بايد هي توضيح بدهم، توضيح بدهم. گاه احساس ميكنم عين دايناسورها اين فن در حال انقراض است و ما داريم با سخت جاني آن را حفظ ميكنيم! * شده تا به حال كتابي را بخواني به نويسندهاش حسادت كني؟ چه كتابي كدام نويسنده؟ - بسيار. اما فقط به عنوان موتور متحرك. دنياي هر آدمي مخصوص به خودش است. دوست ندارم جاي ديگري باشم فقط دوست دارم هميني كه هستم باشم. خودم باشم. اين كه جاي ديگري باشم اصلا برايم معنايي ندارد. * اگر قرار باشد يك ماه را با يك نويسنده زندگي كني چه كسي را انتخاب ميكني؟ - تا حالا فكرش را نكردهام. هميشه از تجربههاي تازه استقبال كردهام. اگر ندانم قرار است با كي باشم راحتترم. دوست دارم تجربههاي جديدي كسب ميكنم. راستي تا يادم نرفته بگويم، مسافرت فقط سه روز؛ بيشتر از آن ديگر انرژي ندارم. وسط راه مرا ديگر نميبينيد. پس يك ماه مسافرت را براي من قلم بگيريد. آن هم با نويسنده جماعت. فكر نكنم بشود تحملشان كرد. * فرضكن قرار است از زندگي مجيد قيصري فيلم بسازند؟ دوستداري كارگردان فيلم چه كسي باشد (ايراني يا خارجي فرقي نميكند) چه كسي نقشت مجيد قيصري را بازي كند بهتر است؟ - اين سوال خيلي هاليودي است. من در نارمك زندگي ميكنم. * فرضكن كتابفروش هستي. خريداري آمده و براي خريدن شماس شامي ترديد دارد. اگر بخواهي يك جمله در معرفي كتابت بگويي كه او متقاعد شود اين كتاب را بخرد اين جمله چيست؟ - يك نگاه جديد به واقعه كربلا. * حالا كه چند ماه از انتشار شماس شامي ميگذرد از بازتاب انتشارش راضي بودي؟ - آره. خدا را شكر. * بهتري و بدترين جملهاي كه تا به حال راجع به كتابهايت شنيدهاي چه بوده؟ - بدترين جمله: آيا تجربهي شخصيات را داري مينويسي؟ بهترين جمله: انگار تجربه شخصي زيادي از جنگ داري كه كه ميتواني از جنگ بنويسي. * براي «شماس شامي» كانديد كتاب سال و جايزه روزي روزگاري شدي فكر ميكني براي كتابت كافي است؟ - جايزه هميشه فرع هنر بوده و هست. فرقي نميكند چه هنري. سينما، موسيقي، نمايش. جايزهها حكم تيزر تبليغاتي را دارند كه كارت بهتر ديده شود. اگر در جشنوارهها ديده شوند در مدت كوتاهي خوانده و به دست خواننده ميرسند. وگرنه با گذشت زمان راه خودش را باز ميكند. اگر كار، كار باشد در درازمدت جاي خودش را باز ميكند. * محبوب ترين كتاب زندگيات؟ محبوبترين فيلم؟ - هر وقتي را حالي است. تازگيها سريال گمشده را تمام كردم، خيلي خوشم آمد. فيلمهاي زيادي هست كه دوستشان دارم. و بيشتر از فيلم صحنهها، پلانهايست كه دوست دارم. اين طوري در هر فيلمي لحظهاي است كه دوست دارم آن را دوباره تجربه كنم. مثل فيلم پيانيست، لحظهاي كه پيانيست از افسر آلماني ميپرسد: چرا به من كمك كردي و افسر جواب ميدهد. فكر كن خدا مرا فرستاده. يا فيلم عاشق، اقتباسي از رمان دوراس، يا داستان كوتاهي درباره عشق، دربارهي اِلي، يا چهارشنبه سوري، يا به همين سادگي، خاصه وقتي كه زن ميخواهد شبانه از خانه برود و زن همسايه از او ميخواهد برايش استخاره بگيرد. هر فيلمي، هر كتابي حتماً لحظهاي دارد كه ناب است. خوشههاي خشم پر است از اين لحظهها. فكر ميكنم همان لحظهي ناب كافي است كه ما تمام فيلمها يا كتابها را دوست داشته باشيم. يادمان باشد گل بيخار فقط خداست. * با خوانندههايت ارتباط داري؟ نظرشان را چگونه متوجه ميشوي؟ - آره ارتباط دارم. نقدهاي شفاهي را بيشتر دوست دارم، چون خوانندههاي مشتاق خيلي راحت حرف دلشان را به آدم ميزنند. و همان باعث ميشود كه انرژي خوبي براي نوشتن كار بعديت بدست بياوري.