خبرگزاري ايسنا- 11 آذرماه 1388
نشست نقد و معرفي رمان «تابستان گند ورنون» نوشتهي ديبيسيپيير با ترجمهي مريم محمديسرشت برگزار شد.
به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در اين نشست كه عصر روز گذشته (سهشنبه، دهم آذرماه) در باشگاه دانشجويان دانشگاه تهران برپا شد، اميرحسين خورشيدفر در سخناني با اشاره به حوادث اتفاقافتاده در آمريكا گفت: در 20 آوريل 1999، دو دانشآموز آمريكايي با اسلحههاي اتوماتيك چندين نفر از همكلاسيهاي خود را كشتند و به نظرم تا به امروز در دنياي آموزش و پرورش بزرگترين فاجعه بوده است؛ هرچند كه ظاهرا سالي يكي دوبار از اين اتفاقها ميافتد و به نظر به جرمي متعارف در غرب تبديل شده است. حتا مايكل مور در فيلم «بولينگ براي كلمباين» به حوادث اين مدرسه اشاره ميكند.
اين داستاننويس افزود: اين ماجراها و بويژه اين حادثه در آثار مختلف هنري نمود پيدا كرد و چهار سال بعد اين رمان منتشر شد كه به نوعي به فاجعهي مدرسهي كلرادو وابسته است.
او در ادامه گفت: مهمترين اشاره دربارهي اين اثر، شباهت شخصيت اين رمان و ارتباطش با دو شخصيت مهم در سنت رماننويسي آمريكاست؛ شخصيت رمان «ناتور دشت» و شخصيت «هاكلبري فين».
خورشيدفر عنوان كرد: صنعت نشر و داستاننويسي آمريكا نزديكترين چيزي كه برايش وجود دارد، هاليوود است. نشر آمريكا سالي 50هزار عنوان كتاب در حوزهي داستان چاپ ميكند. ناشر ناگزير است نسبت به هر اتفاقي در اطراف خود واكنش نشان دهد؛ به همين دليل، بعد از هر حادثهاي مثل جنگ آمريكا و عراق، كتابهايي با موضوعهاي روز در ليست پرفروشها قرار ميگيرد. اين به مفهوم سفارشينويسي نيست؛ بلكه نشان ميدهد نويسندگان به اتفاقات اطراف خود واكنش درست نشان ميدهند.
او همچنين يادآور شد: رمان «تابستان گند ورنون» به موضوع تازهاي پرداخته و واكنش به يك اتفاق اجتماعي را نشان داده است. رمان يادشده عليرغم خواندني و جذاب بودنش در مقايسه با شاهكار ادبيات آمريكا، «ناتوردشت»، كموكاستي زيادي دارد. از نظر مضموني محافظهكارتر است و فكر فروش در سر نويسنده نبوده است؛ اما رمان جالبي است براي اينكه با يك جريان داستاننويسي در آمريكا مواجه شويم.
در ادامه، اسدالله امرايي در سخناني اظهار كرد: اين اثر به نظرم كتاب خاصي است. اساسا در تاريخ ادبيات آمريكا و تاريخ رماننويسي مدرن كه به هرحال با ادبيات و داستاننويسي آمريكايي عجين شده است، راويهاي غيرقابل اعتماد داريم؛ راوي مجنون، مشنگ و مجرم است و اختيار اعمالش دست خودش نيست و در فضايي قرار ميگيرد و كارهايي انجام ميدهد كه حالت عادي ندارد. نمونهاش شخصيت داستان تام ساير است يا همچنين شخصيت در اين رمان.
اين مترجم گفت: «تابستان گند ورنون» به نوعي آينهي تمامنماي جامعهي آمريكاست. البته موضوع و فضاي كتاب را ميتوانيد بياوريد و در تلويزيون خودمان هم دربارهاش بحث كنيد و سريال بسازيد.
او با اشاره به وجود نكتههايي آمريكايي در اين كتاب، توضيح داد: گرايش به صفت لارج (larg) كه از صفات مورد علاقهي آمريكاييهاست، در كتاب هست، چه در ادبيات و چه در تبليغات؛ مثل خانهي بزرگ، ماشين بزرگ و غيره. خيلي از فاكتورها در رمان نشان ميدهند كه اين رمان چقدر آمريكايي است؛ نوع برخورد تبليغاتي كه انجام ميشود، بحث بزرگنمايي اوليه روي كار كه يكجور بازنمايي وقايع اخير در آمريكاست. دربارهي راوي بايد گفت در فرهنگ غرب، سن بلوغ، سن بلوغ جنسي نيست؛ بلكه عقلي است و حتا تا 21سالگي، افراد كودك به حساب ميآيند.
امرايي افزود: شخصيت رمان نماد معصوميت است و در زندان فضايي را ايجاد ميكند و نشان ميدهد كه جامعه دستمايهي تجارت شده است. حوادث داستان درست است كه داستاناند؛ اما تهش واقعيت است و آن رويكرد وامگرفتن از واقعيت و افزودن به داستان تقريبا در تمام داستانهاي آمريكايي وجود دارد.
او همچنين متذكر شد: نويسندهي آمريكايي مدام گوشش به اخبار است؛ نه الزاما اخبار راديو و تلويزيون؛ بلكه او در هر كجايي كه مينشيند و ميرود، براي اين است كه برود ديالوگ بگيرد و واقعيت رفتاري مردم را ببيند؛ بههمين دليل است كه داستانش زنده است؛ چون با مردمي ارتباط دارد كه اين داستانها را ساختهاند.
امرايي سپس ادامه داد: از علتهايي كه سينما و داستاننويسي ما نميتواند با مردم ارتباط برقرار كنند، همين است. در سينماي ما واقعيت را نميبينيم؛ يك نوستالژي است. نوستالژي ستايش فقر كه هر فقيري آدم خوبي هم است و هر پولداري آدم بد و همين رويكردهاي تصنعي را به شكلهاي ديگري در داستان هم ميبينيم. شخصيت مجيد در آثار هوشنگ مرادي كرماني چون حرف دل مردم را ميزند، ادبيات را تسخير ميكند.
در ادامهي نشست، اميرحسين خورشيدفر گفت: تصوري كه در خواننده، نويسنده و كتابخوان ايراني هست، اين است كه معتقدند اثر خوب انگار زمان ندارد و ماندگار است و اين عملا بيمعني است؛ چون اگر نويسنده اثري بنويسد كه به هيچ زمان و مكاني ربطي ندارد، خوب به چه درد ميخورد؟ در اين كتاب جاهايي اغراق شده و با آن رئاليستي كه از داستان انتظار داريم، منطبق نيست. نويسنده خيلي به فكر نوشتن اثري براي قرون آينده نيست؛ بلكه اثري مينويسد كه به درد مردم امروز ميخورد و مطمئن است كه 10 سال ديگر نويسندهاي ميآيد كه براي همان سالها مينويسد و اين مشكل در داستاننويسي ماست و بعيد ميدانم اتفاقاتي كه ديديم، بهصورت كتاب درآيند يا حتا به شكل درست رسانهيي شوند.
اسدالله امرايي نيز گفت: نويسندهاي مثل سالينجر متر و معيار شده؛ چون نوع روايتش باورپذير بوده است. ما به عنوان مجموعهي بشري همواره حسرت گذشتهي طلايي خود را ميخوريم. در اين كتاب ما اين نوع نگاه و برگشت به گذشته را در جاهايي داريم و يك رمان درجهي اول نه؛ اما رمان خوبي است كه يكجور درسهاي داستاننويسي هم در ضمن آن نهفته است.