نگاهي به كتاب «قصههاي پدربزرگ» كتابي كه از صفحههايش رنگ ميچكد
فرهاد حسنزاده- نشريه دوچرخه (ضميمه روزنامه همشهري)-11تيرماه1388 تازهترين كتابي كه از احمدرضا احمدي چاپ شده «قصههاي پدربزرگ» نام دارد. چرا قصههاي پدربزرگ؟ در ابتداي كتاب زير عكس نويسنده اينطور نوشته شده: «احمدرضا احمدي، شاعر نامآشناي معاصر، مثل پدربزرگ داستانها، دوستداشتني است و براي نوههاي امروز با آب و تاب قصه ميگويد. قصههاي او پر رمز و راز است و پرنقش و نگار و زندگي را با تمام سادگي و پيچيدگياش، چون رودي پرخروش در جريان ميبيند و به تصوير ميكشد.» كتاب آبي است؛ هم جلدش و هم صفحههايش. و اين آبي تو را به آرامش آسمان و دريا ميبرد؛ آرامشي كه ويژگي قصههاي شعرگونه اين نويسنده تواناست. نقاشيهاي عطيه مركزي در كنار قصهها بافتي به وجود آورده كه نگاه را به خود ميخواند و در اعماق جان خواننده ريشه ميدواند. قصهها را كه بخواني، كتاب را كه به پايان برساني، احساس ميكني هفت تابلوي نقاشي را ديدهاي. هفت تابلو از هفت منظره زيباي زندگي. احساس ميكني نويسنده فقط نويسنده نيست، راوي اتفاقهاي تكاندهنده و صحنههاي هيجانانگيز نيست؛ نويسنده يك نقاش است كه با قلمموي شعر، بر بومي از كاغذ تصويرهايي كشيده كه تكرار شدني نيستند. احساس ميكني رنگها از لابهلاي صفحههاي كتاب ميچكد، رنگ... رنگ... رنگ... آن وقتها كه كودك بودم، گاهي در اتاق تنها ميماندم. از پنجره، حياط و حوض خانهمان را نگاه ميكردم. حوض آب را در چهار فصل سال ميديدم: در بهار، آب حوض، سفيد و روشن بود. در تابستان، آب حوض، آبي بود. در پاييز، آب حوض، سبز بود ، و روي آب، پر از برگهاي قهوهاي و زرد بود. در زمستان، آب حوض، آب نبود، يخ بود، يا برف.* ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *«از قصه حوض كوچك قايق كوچك»