مکانی خوب برای مردن نگاهي به رمان ديوانگي در بروكلين اثر پل استر، ترجمهي خجسته كيهان
اميلي امرايي پل استر با رمان دیوانگی در بروکلین، دنیای تازهای را پیش چشم مخاطبانش تصویر کرده است، آنقدر که انگار میخواهد به مخاطبان و منتقدانش ثابت کند که چندان هم قابل پیشبینی نیست. نیویورک تایمز، نشریهي پرطرفدار boys life اولین جایی بود که چند پاراگراف اول این رمان را رونمایی کرد و درست از همان موقع منتقدان ادبی پیشبینی کردند که اینبار سر و کارشان با کاری متفاوت است. مجلهي معتبر نیویورکر دربارهي این رمان نوشت: "ديوانگي در بروكلين دری است به روی دنيایى بهتر، مکانی كه بيش از يك فضای داستانی ارزش دارد، جايى براى رجوع و رسیدن به یک آغاز برای ادامهي زندگی." اما جايى براى زندگى كردن در رؤياها، استر از دنیایی حرف میزند که پیشتر هرگز به این شکل فلسفی پیش روی مخاطبانش تصویر نکرده بود او با نگاهی پر از امید که در رمانهای پیشینش هرگز این قدر پررنگ نبود می نویسد: "مهم نيست زندگىتان تا چه اندازه حقير و كودكانه است، مهم اين است كه بدانيد هر آنچه برايتان اتفاق مىافتد براى ديگرى هم رخ مىدهد". استر پیشتر هم درگفتوگوهایش گفته بود که بیش از هر چیز به دنبال مفاهيمى چون هستى، تنهايى، مرگ و زندگی اجتماعی است و با نوشتن دیوانگی در بروکلین تا حدودى پاسخ این سوالات را میدهد. او در این رمان هم دوباره به محلهای میرود که گرهي ذهنی عجیبی با آن دارد. به بروکلین محلهای که بستر اغلب داستانهای اوست. استر دوباره داستانش را در همان سیر جنونآمیز پی میگیرد، او در دیوانگی در بروکلین با روایتی ساده، داستانی را در دل داستان دیگر روایت میکند. دیوانگی در بروکلین ماجرای مرد 60 سالهای است که به دلیل بیماری سرطان، تحت شیمیدرمانی است. از همسرش جدا شده و تنها دخترش نيز او را ترك كرده است. او بهترين جا براي مردن را همان جايى مىداند كه به دنيا آمده، بروكلين، و مثل سگ زخمى همين كار را مىكند. اما وقتى با ديگران ارتباط برقرار مىكند و روزهايش را با آنها سپرى مىكند، به روشنى نشانههاى زندگى را در رفتارش مىبينيم. گلاس تصميم گرفته بود تنها باشد، اما از خودش بيرون مىآيد. گلاس براى مردن آمده بود، اما با بيرون آمدن از خود، زندگى را برمىگزيند، زندگي در شهری که 56 سال پیش برای آخرین بار با پدر و مادرش از آن بیرون آمده است. ناتان گلاس از جمله شخصیتهایی است که طی سالها داستاننویسی تبدیل به یکی از شاخصههای اصلی داستانهای پل استر شده است و در خط به خط داستانهای او جان گرفته است و درستتر اینکه تبدیل به یک شخصیت محوری شده است. ناتان درکمال ناامیدی امیدوار است، او امیدوار است که مکان مناسبی برای مردن پیدا کند و به همین خاطر به بروکلین اسبابکشی میکند. برحسب تصادف خواهرزادهاش را پیدا میکند و تام تبدیل به رفیق یار و غار داییاش میشود. درست در این نقطهي تلاقی است که مضمون اصلی داستان شکل میگیرد و استر از این برخورد به عنوان محور اصلی دیوانگی در بروکلین استفاده میکند. سپس آن دو با آدمی آشنا میشوند که کلاهبردار است و ماجرا در مسیر دیگری میافتد، تام همه چیز را دربارهي ريیس عیاش خود به ناتان میگوید. طرح پیچیدهي داستان که با زبان روان مخصوص استر روایت میشود، به نویسنده این امکان را داده است که در میان رشتههای فلسفهي مرگ و زندگی پيچ و تاب خورده و به راحتی داستانش را تبدیل به یک مرجع جامعشناختی از زندگی اجتماعی امروز کند. با ورود هر شخصیت با روحیه، خیلی زود امید و زندگی در داستانش جان میگیرد و این درست نکتهای است که باعث میشود خواننده به راحتی با داستان پیش برود و در عین حال امیدی هم که در داستان گنجانده شده واهی نیست. دنیای دیوانگ دري بروکلین استر این بار روایتی است از روزمرگی و در نگاه اول هیچ ربطی به ساختار کاملاً فلسفی داستانهای پیشین او ندارد، او در این فضای روزمره و ساده، داستانی را در دل داستانی دیگر میبافد، قرار بود اول کار، خواننده با تنهاییهای مردي که خودش را برای مرگ آماده میکند مواجه شود، اما یکدفعه سر و کله تام پیدا میشود و ماجراهای بعدی حس دیگري به داستان میبخشد. نویسنده اینبار از منظر این دو نفر، بروکلینی را که در نظر دارد خلق میکند، خطر، غم و اندوه در فضای بروکلین موج میزند. اما در اصل باید گفت که این بروکلین همان جایی است که نویسندگانی همچون فاکنر و ویلیام کندی برای خودشان خلق کردهاند و این محله بروکلین استر است، او به راحتی از عهدهي ساختن جهانی که میخواست برآمده. در واقع دنیای کوچکی که گلاس بر حسب تجربیاتش ساخته است در دنیای بزرگتری غوطهور است. او برای عینیت بخشیدن به فضا، بروکلین را در روزهای جنجالی رقابت میان جرج بوش و ال گور در انتخابات سال 2000 به تصویر کشیده است. دیوانگی در بروکلین سراسر شگفتى است، انگار نمىخواهد با آشكار كردن پايان خوش، رمان را خراب كند. ساعت هشت بامداد، درست چهل و شش دقيقه پيش از برخورد اولين هواپيما به مركز تجارت جهانى در سپتامبر ۲۰۰۱، داستان او تمام میشود.