English

  آخرین تاريخ بروز رسانی : چهارشنبه ۱۷ شهريور ۱۳۸۹

اعضا

اشتراک خبرنامه

جستجو


جستجوي پيشرفته

پیوندها


پژوهشنامه ادبیات کودک و نوجوان

واحد کودک موسسه افق

معرفی افق به دوستانتان

نام توصیه کننده :
ایمیل :

فروشگاه گلشهر

خبرنامه الكترونيكي افق

 آثار ما از چشم منتقدان

نگاهي به كتاب جسط‌وجو نوشته انجي سيج
جسط‌وجويي در گذشته


رمان جنايي جديد بنجامين بلك (جان بنويل)« مرثيه براي آوريل»
زندگي آرام نويسنده نوآر


درباره‌ي رمان پسري از گوانتانامو

سفر به گوانتانامو


گفت‌وگو با مهدي غبرايي درباره رمان موج‌ها نوشته ويرجينيا وولف 


درباره‌ي دور دنيا در هشت و روز نصفي
کمربندها را ببندید


مرور و معرفی کتاب درخت مار
قلمرو ِ خفتگان


درباره «من من كله گنده» اثر محمدرضا شمس
بارش تخيل


زندگی «بخور و نمیر» پل استر

از پیشخدمتی تا کار روی نفتکش


از تمام کتاب‌های جان بنویل نفرت دارم
گفت‌و‌گو با جان بنویل برنده جایزه بوکر ۲۰۰۵


روي پله‌هاي كنسرواتوار، برگزيده داستان‌هاي كوتاه دونالد بارتلمي
دورريختني‌هاي بازيگوش و دوست داشتني


دانش‌نامه‌ي تصويري نوآموز
يك دوستي به درد بخور


گنج‌هاي باباگرانده خسيس


 

 

پاي صحبت علي‌اصغر شيرزادي، به بهانه رمان دردست نگارش او
معماي پليسي طنزآميز


 

سجاد صاحبان‌زند

نشريه كتاب هفته
شنبه 5 اسفند 1385

گفت‌وگو با علي‌اصغر شيرزادي، هميشه برايم جذابيتي خاص داشته است. او سابقه سال‌ها روزنامه‌نگاري را دارد و در روزنامه‌اي چون اطلاعات نوشته است كه در روزهاي نوجواني‌ام همواره مي‌خواندم و نسبت به آن حسي نوستالژيك دارم. از طرفي شيرزادي به عنوان يك نويسنده نيز هميشه توجهم را به خود جلب كرده بود. او با كتاب‌هايي همچون «غريبه و اقاقيا» (كه جايزه بيست سال داستان‌نويسي را نصيب خود كرد)، «طبل آتشي»، «هلال پنهان» و «يك سكه در دو جيب» سهم بزرگي در ادبيات داستاني معاثر دارد. نوشته‌هاي او روايت مناسبي از انقلاب اسلامي، جنگ تحميلي و در نهايت مناسبات اجتماعي در سال‌هاي اخير دارد. گفت‌وگوي زير به مناسبت نگارش رماني كه شيرزادي در دست تهيه دارد با وي صورت گرفته است. طبعاً گريز به كتاب‌هاي قبلي نويسنده در اين مصاحبه ناگزير بود.

*در خبرها خواندم كه در حال نگارش رماني هستيد با ساختار رمان‌هاي پليسي. چطور شد اين ساختار را براي كار آينده‌تان انتخاب كرديد؟
رمان جديدم كاري متفاوت با كارهاي گذشته‌ام نيست. يعني به نظم جوهر و ماهيت از همان كارهاي قبلي‌ام پيروي مي‌كند، چرا كه من همواره به اين مساله اعتقاد داشته‌ام كه نويسنده گريزي ندارد از اينكه خودش باشد. اين مساله نيز تنها به نويسنده‌ها مربوط نمي‌شود. هر انساني نمي‌تواند نوع نگاه و زندگي‌اش را مرتبا تغيير دهد. تغييرات چه در مورد نويسنده‌ها و چه در مورد افراد عادي به صورت تدريجي رخ مي‌دهد. در واقع يك‌سري از كميت‌ها بايد طي چند سال طي شود تا يك نويسنده بتواند به يك كيفيت متفاوت برسد. از سوي ديگر، به دليل رفتاري كه من با زبان دارم، حساسيتي كه در هنگام كار روي زبان حس مي‌كنم و در نهايت دغدغه‌ام در مورد به‌كارگيري زبان، در بستر روايت متناسب داستاني، همواره نگاه خاصي به داستان دارم. به اين دو دليل مي‌توان گفت كه تا اينجا، يعني در اين چند فصل كه روي اين رمان كار كرده‌ام، شيوه و سياق كار به طور ماهوي به كارهاي گذشته‌ام متفاوت نيست. اما در به كارگيري ديگر شگردهاي داستاني، مثل شخصيت‌پردازي، آن هندسه زيبايي‌شناسي كه در هنگام نوشتن براي نويسنده رخ مي‌دهد و در نهايت آن نمودار نمايشي كه در داستان نقشي اساسي دارد، شايد خواسته‌ام با تجارت جديدي روبه‌رو شوم. اين نمودار نمايشي به اموري راز‌آميز ارتباط دارد كه زندگي انساني ما را شكل داده است.
در اين كارم مي‌خواهم كه به طرزي آگاهانه تجربه‌اي نو داشته باش. يعني مي‌خواهم جذابيت‌هاي داستاني بيشتري را در كارم داشته باشم، تا مخاطب‌هاي گسترده‌تري بتوانند با كار ارتباط برقرار كنند.

*يعني مي‌خواهيد ز جذابيت‌هاي فرم داستان‌هاي پليسي استفاده كنيد و روايت خودتان را ارائه كنيد؟
بله. در اين كار مي‌خواهم از ساختار رمان‌هاي پليسي- جنايي براي جذابيت روند داستاني استفاده كنم. البته به هيچ‌وجه منظورم جذابيت‌هاي كليشه‌اي و نخ‌نماي برخي از رمان‌هاي  پليسي- جنايي نيست. به نظرم استفاده از فرم‌هاي اصيل پليسي- جنايي كه خود را در قالب طرح معما طرح مي‌كنند، مي‌توانند براي بسياري از نويسنده‌ها جالب باشد و تجربه‌اي منحصربه‌فرد به حساب بيايد. بسياري از نويسندگان قوي و شش‌دانگ دنيا، همچون داستايوفسكي، پيش از اين، از اين شگرد در داستان‌هايش بهره برده است. يك لايه از داستان‌هاي او اغلب دستمايه پليسي- جنايي دارد. او نخست موضوع مجهولي را در روند داستاني بدل به معما مي‌كند و آنگاه به خواننده جهت مي‌دهد تا معما حل شود. به نظرم در كار كارآگاهي- پليسي هم اساس كار بر همين منوال است. هميشه يك كارآگاه هوشمند و مجرب، با بيرون كشيدن نشانه‌ها و سلسله‌اي از شواهد و قراين، معما را حل مي‌كند. يعني قطعاتي از پازل را كنار هم مي‌گذارد و به كمك هوشمندي و تخيلش سعي مي‌كند قطعه يا قطعات گم شده را پيدا كند تا پازل تكميل و جاني و تبهكار پيدا شود.
*در واقع همان فرمول متعارف داستاني «قاتل كيست؟...»
دقيقاً. اگر برخوردي درست و هوشمندانه با اين شگرد و شيوه داستاني داشته باشيم، مي‌توانيم كاركردي قابل‌ملاحظه از آن داشته باشيم. از همين‌روست كه در برخي از داستان و رمان‌ها كه به نظر پليسي نمي‌آيد نيز از اين شيوه استفاده خوبي شده است. يعني امر مجهول بدل به معما مي‌شود و معما رو به سمت يك پاسخ حركت مي‌كند، چرا كه معما به هيچ‌وجه امر مجهولي به حساب نمي‌آيد و همواره داراي پاسخي است. شايد بد نباشد كه به همان نكته‌اي اشاره كنم كه كمي قبل در موردش گفتم. استفاده از شگرد معما در داستان‌هاي قبلي‌ام نيز وجود داشته است. به طور مثال مي‌توانم به مجموعه داستان «يك سكه در دو جيب» اشاره كنم. اين ساختار در تعدادي از داستان‌ها، وجه عمده‌اي دارد. در اين ميان مي‌توانم به داستان «روز كوتاه خاكستري» اشاره كنم كه فرم معمايي حضور پررنگي در آن دارد. در اين داستان، علاوه بر فرم داستاني كه مي‌توند جاذبه‌هاي خود را داشته باشد، تلاش كرده‌ام از نوعي طنز نيز بهره ببرم. در رمان اخيرم نيز نوعي طنز به شكل رفتار دروني با روايت داستاني و زبان وجود دارد. البته بايد اين نكته را در همين‌جا اشاره كنم كه من هرگز تصميم نمي‌گيرم كه طنز بنويسم يا در روايت‌هاي داستاني‌ام، بياني طنزگونه را مورد استفاده قرار دهم. معمولاً خود بيان روايي چنين نگرشي را طلب مي‌كند.
يك نكته ديگر را نيز قابل به ذكر مي‌دانم كه منظور من از طنز، چيزي جداي از فكاهي است. فكاهي در سطح زبان اتفاق مي‌افتد، در حالي كه طنز بيان مناسبات از شكل افتاده انساني است كه در بطن زبان روي مي‌دهد. ممكن است طنز خود را در سطح نشان ندهد.
*حذف برخي از اطلاعات داستاني در مجموعه «يك سكه در دو جيب» خود محركي است براي خواننده كه براي پيدا كردن اين قطعات گم‌شدهف تا پايان داستان همراه نويسنده باشد. منظور شما از شگردهاي پليسي، كاركردي اين‌گونه است يا به چيز متفاوتي مي‌انديشيد؟
اجازه بدهيد در اين مورد از آخر ماجرا شروع كنم. در طول سال‌هاي نويسندگي‌ام اين نكته را دريافته‌ام كه يك داستان‌نويس مثل يك ورزشكار، مثل يك جنگاور باستاني و مثل يك شواليه مدام نيازمند آن است كه مهارت‌هايش را افزايش دهد. در بستر اين مهارت‌ها و به روز بودنش، داستان‌نويس بايد مدام بر تسلطش بر عناصر داستاني بيفزايد و تمام اين شگردها را براي استفاده‌اي معتبر، مدام مورد تمرين قرار دهد. او بايد چنان بر عناصر داستاني تسلط پيدا كند كه بتواند به راحتي برخي از عنصرها را كنار بگذارد. از جمله نكته‌اي كه شما اشاره كرديد، يعني حذف را.
داستان‌نويس بايد به چنان مهارتي برسد كه بتواند به طور خودآگاه عنصري را حذف كند يا به جاي آن عنصر ديگري از داستانش كنار بگذارد...
*فكر مي‌كنم اين نكته با يك مثال روشن‌تر شود.
اگر بخواهم از كار خودم مثالي بزنم، مي‌توانم به داستان كوتاه «تاريك‌تر از آبي» از مجموعه «يك سكه در دو جيب» اشاره كنم. در نگاه اول به نظر مي‌آيد عنصر تعليق كه مي‌تواند از جذابيت‌هاي داستان باشد، از كار حذف شده است. اما اگر كمي دقت كنيم مي‌بينيم عناصر ديگري مثل تقويت حال و هواي داستاني، ايجاد هندسه موقعيت و در نهايت شگردهاي روايي سبب مي‌شود تا خواننده اين حذف خودخواسته را مورد توجه قرار ندهد و به جاي آن با توجه به هندسه موقعيت روايي، داستان را در ذهن خود شكل دهد و با طرح پرسش‌هاي متعدد كه مي‌تواند او را به جواب‌هاي متعدد برساند به پيش برود. اين هم نوعي داستان‌نويسي است. به هر حال اين شگرد و نوع بيان روايي براي خواننده حرفه‌اي‌تر ارزشمندتر و ارجمندتر است. اما زماني پيش مي‌آيد كه يك نويسنده حس مي‌كند خوانندگاني بيشتر بايد كار او را بخوانند. نمي‌دانم اين حرف از كجا آمده كه نويسنده نبايد به خوانندگانش فكر كند. اساس اين تفكر داراي اشكال است، چون انسان مي‌نويسد تا ديگران بخوانند. يكي از قوي‌ترين انگيزه‌هاي يك داستان‌نويس يا شاعر اين است كه نوشته‌هايش خوانده شود و هر چه تعداد خوانندگان بيشتر باشد، مي‌توانند براي نويسنده ارزشمندتر باشد.
بايد به اين نكات اضافه كنم كه يك نويسنده نبايد كار خود را به سطحي كاهش دهد كه عوام هم بفهمند. (عوام به معناي دقيق كلمه، يعني كساني كه حتي روزنامه هم نمي‌خوانند و به كتاب‌هاي درسي‌شان نيز توجهي نكرده‌اند، خوانده‌اند تا در پايان سال نمره قبولي بگيرند و تمام و به طور كل با آنچه كه ما آن را مطالعه مي‌ناميم، بيگانه هستند.)
به نظرم يك نويسنده نبايد سطح خود را آن‌طور پايين بياورد كه در طول ساليان دراز به فرهنگ شفاعي عادت كرده‌اند. يعني ترجيح مي‌دهند بشنوند تا بخوانند. اين در دل شكل مشكل بزرگ‌تري است به نام گريز از فكر كردن. كسي هم كه از فكر كردن مي‌گريزد، داراي مشكل است كه حل آن كار داستان‌نويس نيست. به همين دلليل يك داستان‌نويس خود را نبايد به هيچ وجه ملزم بداند كه داستان يا رماني بنويسد كه عوام نيز بفهمند. اما خوب است كه كار او به طور گسترده و از سوي خوانندگان متوسط مورد توجه قرار گيرد.
شايد بيان اين نكته ضروري نباشد، اما در مورد داستان‌هاي من در عين آنكه از دايره واژگاني وسيعي بهره برده‌ام، مي‌گويند زبان ساده‌اي دارد. من هرگز زبان پيچيده‌اي به كار نمي‌برم. اگر گاهي مي‌گويند كه شيرزادي موضوع مبهمي را با بياني مبهم بيان مي‌كند از آن‌روست كه خود موضوع داراي ابهام است. مثلاً در مورد مرگ. چه كسي مي‌تواند بگويد كه مرگ داراي ابهام نيست؟ همين‌طور سويه‌هاي بسياري از زندگي فردي، جمعي، اجتماعي و تاريخي ما در هاله‌اي از ابهام شكل گرفته است. كساني از اين ابهام (كه به فكر كردن مي‌انجامد) فرار مي‌كنند كه منتظر دريافت جواب‌هاي آماده هستند. يعني مي‌خواهند پيش از مطرح شدن پرسش به پاسخ بينديشند. انگار ما در سيستم آموزشي‌مان افراد را به گونه‌اي پرورش داده‌ايم كه به هيچ‌وجه نمي‌خواهند طرح پرسش كنند. به دليل اينكه فكر نمي‌كنند.
*گفتيد كه مي‌خواهيد با استفاده از فرم معمايي، خواننده گسترده‌تري را با خود همراه كنيد. اما اين استفاده از فرم معمايي كه به شكل گره‌افكني در روايت و نقطه عطف وجود دارد، در شكل‌هاي كلاسيك داستان‌نويسي هم وجود دارد، مثل داستان كوتاه‌هاي ادگار آلن‌پو. سوالم اينجاست كه كار شما به طور اخص به سمت رمان‌هاي پليسي از جنس آثار دنيل همت پيش مي‌رود يا به سمت داستان‌هاي كلاسيكي چون آثار ادگار آلن‌پو.
نكته خوبي را مطرح كرديد. همه كساني كه به يك پايه از داستان‌نويسي رسيده‌اند مي‌دانند كه هيچ‌كس نمي‌توند از گره، گره‌افكني و گره‌گشايي ادگار آلن‌پو خود را جدا احساس كند. همين‌طور او نخستين داستان‌نويسي است كه با قدرت تمام plot يا پيرنگ را با دقت و ظرافت به كار مي‌برد. هيچ داستاني بدون پيرنگ به سرانجام نمي‌رسد، اما قدرت آلن‌پو به استفاده دقيقش از اين عنصر داستاني برمي‌گردد. در مقابل او گرتود استاين خواسته است حذف پيرنگ (plot) را تجربه كند. اما با ارجاع به كارهايش مي‌بينيم كه او به توفيق نرسيده است.
من در كتاب اخيرم به هيچ‌وچه در نظر ندارم كه شيوه‌هاي داستان پليسي- جنايي را به كار ببرم. اشتباه نكنيم حتي منظورم استفاده از فرم و شكل اين نوع رمان هم نيست، بلكه به ساختار دروني و جوهر نظر دارم. اين فرم و ساختار، طرح معما مي‌كند و داستان را به پيش مي‌برد. از طرفي، مضمون و موضوعي كه در نظر دارم، شايد در نگاه اول حول آن نگاه تعليقي پليسي- جنايي نباشد...
*احتمالاً مي‌خواهيد با استفاده از تعليق‌هاي رمان‌هاي پليسي، تم‌هايي روانكاوانه را پرورش دهيد كه در آثار گذشته‌تان هم حضور داشته‌اند.
بله. وقتي شروع به نوشتن كردم حس كردم تم داستان و روند روايتي كار با اين شيوه بهتر پيش مي‌رود و بد نديدم آن را تجربه كنم.
*نمونه موفقي از اين تجربه را سراغ داريد؟
نمونه‌اي از اين تجربه كه در ذهنم به صورت انگاره مانده، «جنايت و مكافات» داستايوفسكي است. حرفم به اين معنا نيست كه در نوشته‌ام قرار است در يك جهان داستايوفسكي‌وار قدم بزنم. داستايوفسكي جهان داستاني منحصر به خودش را داشته و من نيز دنياي داستاني خودم را دارم.
در رويه اوليه رمان «جنايت و مكافات» راسكلينكف، با طرح انديشه‌اي شتابزده در بستر جغرافيايي ذهني‌اش، به اين نتيجه مي‌رسد كه مجاز است پيرزن رباخوار را به قتل برساند. وقتي او اين را مجاز مي‌شمرد، مسائل بعدي را نيز بر خودش آسان مي‌كند. او بعد از قتل پيرزن، براي محو شاهد جنايت خواهر باردارش را هم مي‌كشد، تباهي راسكلنيكف پيش از آغاز داستان شروع شده است.
از همان‌جايي كه تصميم به كشتن پيرزن مي‌گيرد كمي بعد او با يك بازپرس دچار چالشي شطرنجي مي‌شود و همگام پيش مي‌رود. اين موضوع خواننده را تا پايان به خود جلب مي‌كند. اما در لايه‌اي زيرين، لايه‌اي فلسفي- اخلاقي وجود دارد كه به نظر مي‌رسد نمايشگر تمام تلاش يك نويسنده براي رسيده به طرح پرسش‌هاي اساسي است. او در طول داستان درباره زندگي و معناي زندگي مرتباً پرسش‌هايي را طرح مي‌كند. مهم‌تر از همه در اين التهاب و تنشي كه ايجاد مي‌شود، تقلايي عجيب وجود دارد براي رسيدن به مفهومي به نام رستگاري. اينها به رمان داستايوفسكي مربوط مي‌شود و براي من تنها مي‌تواند به عنوان يك الگو مطرح باشد. من مي‌خواهم داستاني با شيوه خودم بنويسم. يعني مي‌خواهم داستاني بنويسم كه در آن از لحاظ رفتار با عنصرهاي داستاني و بافت زبان، به شيوه‌اي عمل كنم كه در گذشته بوده‌ام، بخش عمده از اين تصميم در ناخودآگاه من گرفته مي‌شود.
*اما اين‌بار با اين پيش‌فرض كه به مخاطبي گسترده‌تر فكر مي‌كنيد.
بله. چرا ما نبايد به مخاطب كثيرتري فكر كنيم؟ ما الان در كشوري زندگي مي‌كنيم كه با شمار ميليوني تحصيلكرده مدت‌هاست مي‌خواهم اين تجربه را از سر بگذرانم. مي‌خواهم داستاني بنويسم كه صبقه روشنفكري محض نداشته باشد. نمي‌خواهم خوانندگان آثارم دايره‌اي محدود از نويسندگان و شبه‌نويسندگان باشند. اين تجربه از چند جهت براي من اهميت دارد. برايم اهميت دارد كه آيا اين طرز فكر به نتيجه مي‌رسد يا خير. البته در طول سال‌هاي دراز گذشته و به دليل حرفه‌ام، روزنامه‌نگاري، اين مطلب در جانم نهفته شده كه خواسته يا ناخواسته، خودآگاه يا ناخودآگاه، مخاطب بايد جان مطلب را دريابد. من هرگز قصد توهين به مخاطب را ندارم كه او ممكن است مطلب را درنيابد. من به خواننده فكر مي‌كنم.
*برخي از آثار مفاخر جهاني همچون «وقتي يتيم بوديم» نوشته كازائويشي گورو هم از چنين ساختاري بهره مي‌برد. چقدر با كار اين نويسنده آشنايي داريد؟
من از اين نويسنده، رمان «بازمانده روز» را خوانده‌ام. از خلال خواندن اين كتاب، او را بسيار باهوش و خلاق يافتم. به نظرم او در «بازمانده روز» نيز به سمت همان تمي حركت مي‌كند كه امر مجهول را به معما تبديل كند. ما تا صفحه‌هاي آخر داستان، آن را از يك «راوي غيرقابل اعتماد» مي‌بينيم. اين راوي ممكن است به خودش نيز دروغ بگويد. كار پيش مي‌رود و تمام مي‌شود در حلي كه در لايه زيرين رمان، يكي از بزرگ‌ترين مناسبات انساني يعني عشق در آن شكل گرفته و روايت شده است. در واقع آنچه موضوع رمان است يك ناكامي اجتناب‌ناپذير است، نه داستاني كه با طرح معما پيش مي‌رود به انتها مي‌رسد.
ويليام فاكنر رماني دارد به نام «حريم» كه بن‌مايه‌اي پليسي- جنايي دارد. اين تبهكار بالفطره، فرزند يك تبهكر كج‌ومعوج يك ترامواران بوده است. اين داستان از ديدگان يك وكيل مدافع بيان مي‌شود. فاكنر در مصاحبه‌اي گفته است با نوشتن اين رمان مي‌خواسته نشان دهد كه مي‌تواند با مخاطب كثيرتري هم ارتباط برقرار كند. فاكنر هميشه با اين سوال روبه‌رو مي‌شد كه برخي از رمان‌هايش همچون «خشم و هياهو» را نمي‌توان با يك‌بار و دوبار فهميد و درك كرد.
به نظرم رمان‌نويس‌ها نبايد از تجربه‌هاي جديد بهراسند. اين نوعي تجربه به حاسب مي‌آيد كه در عين انديشيدن به مخاطب كثيرتر، داستان و عناصر آن را نيز فرو نكاهيم.
*شما در نوشته‌هايتان از «هلال پنهان» گرفته تا «يك سكه در دو جيب» همواره به نوعي ايجاز و اختصار پرداخته‌ايد. آيا اين خصوصيت در كار جديدتان هم وجود دارد؟
تلقي من همواره اين بوده كه بايد اطلاعات را بسيار با ايجاز و اختصار در اختيار خواننده قرار داد. هميشه خودم را شبيه تيراندازي حس مي‌كنم كه يك تير را به هدف بزند، بدون حشو و زوايد. البته ممكن است گاهي هدف مجاور را مورد هدف قرار بدهيم تا خواننده با ذهن خلاقش در نهايت به هدف برسد. من هميشه به اين ذهن خلاق انساني اعتقاد داشته‌ام و معتقدم كه مخاطبانم بسيار باهوشند و مي‌توانند دوش به دوش نويسنده جلو بيايند.
اين نكته در «هلال پنهان» نيز وجود دارد، چنانچه شما اشاره كرديد اگر قرار بود در اجرايي ديگر اين كار نوشته شود، ممكن بود «هلال پنهان» پانصد صفحه شود. يعني در پانصد صفحه به آن همه حادثه، ترديد، دغدغه و بحران پرداخت. اما به نظرم اين كار ضرورت نداشته است. براي من جالب است كه «هلال پنهان» به چاپ چهارم رسيده است. به‌رغم انتقاداتي كه برخي منتقدان اشاره مي‌كردند. آنها مي‌گفتند كه حذف برخي از موارد سبب شده تا داستان با تأني خوانده شود در حالي كه با تأني خواندن نيز به نظرم خالي از فايده نيست. اگر شما رمان «از شب‌هاي زمستاني مسافري» را در نظر بگيريد. اين يكي از درخشان‌ترين رمان‌هايي است كه در طول كل عمرم خوانده‌ام. حاضرم بارها اين رمان را بخوانم. ايتالو كالوينو، شيوه‌هاي مختلفي را در فصل‌هاي مختلف كتابش، ساختار داستان‌هاي عاشقانه، رمان آمريكاي جنوبي و... را مورد استفاده قرار داده است. شما در نهايت مي‌بينيد كه نيم‌دايره‌ها، تشكيل يك كره را مي‌دهند و موضوع براي خواننده روشن و باز مي‌شود. به نظرم اين رمان را مي‌توان بارها و بارها خواند. بهترين آثار تاريخ ادبيات را آثاري از اين دست تشكيل مي‌دهند كه مي‌شود آنها را چندين‌بار خواند و هر بار نكته‌اي تازه را دريافت. در اين رمان‌ها هميشه آخرين معني به تاخير مي‌افتد.
اما اين نكته را نيز نبايد از نظر دور بداريم كه برخي در سيطره برخي از نظريه‌پردازي‌ها همچون پسامدرن يا پساپسامدرن قرار مي‌گيرند و آثار مبهم و ضعيفي خلق مي‌كنند. نكته بدتر ماجرا اينجاست كه بسياري از طريق ترجمه‌هاي نادرست و نارسا به اين نتايج مي‌رسند، در حالي كه روشن نيست حتي خود مترجم هر چيزي از كتاب فهميده باشد. بسياري از اين ترجمه، بسيار شتابزده و نادقيق در طول اين سال‌ها منتشر شده‌اند. حاصل كار نه چيزي براي خود نويسنده به بار مي‌آورد و نه براي خوانده. اين مبهم‌نويسي كه به واسطه تئوري‌زدگي حاصل شده (آن هم تئوري‌اي كه مشخص نيست به درستي درك شده باشد)، مضحكه‌اي است كه نويسنده‌اش مي‌داند چه نوشته و خواننده آن را درك خواهد كرد. جالب اينجاست كه برخي از افراد با عنوان منتقد چيزهايي در مورد اين آثار مي‌نويسند كه هيچ ربطي به اصل نوشته ندارد. من در يكي از موارد هم با منتقد صحبت كردم و هم با نويسنده. نويسنده گفت كه احتمالاً منتقد گرامي به هيچ‌وجه از كتاب سردر نياورده است و بعدش صميمانه اضافه كرد كه خود من هم از كتابم سر در نياورده‌ام.
در طول يك‌صد سال داستان‌نويسي ما، بسياري بوده‌اند كه خواسته‌اند يك‌شبه ره صدساله را بپيمايند. گردوخاك كرده‌اند و هياهو به راه انداخته‌اند اما همين تاريخ كوتاه نشان مي‌دهد كه اينها به سرعت فراموش مي‌شوند.
*به كالوينو اشاره كرديد. او در آثارش به افسانه‌هاي ايتاليايي توجهي خاص دارد و اين يكي از عوامل جذابيت آثارش است. شما چه اندازه به اين نكته توجه داشته‌ايد؟
اگر حمل بر خودستايي نشود، سال‌هاي سال خودم را ملزم دانسته‌ام كه در حد يك مدرس، ادبيات كهنمان را بخوانم. بسيار‌بسيار از اين ادبيات آموخته‌ام و كماكان نوع رفتاري را كه سعدي بزرگ با زبان دارد، براي من ستودني است. اين شاعر بزرگ علاوه بر زبان، به قصه‌پردازي نيز توجهي درخور داشت كه براي همه دنيا جذاب و درخور توجه است. كالوينو هم با ارجاع به فرهنگ و داستان‌هاي عاميانه، به همين نكته مي‌رسد. يك نكته جالب كه در مورد افسانه‌ها وجود دارد، شباهت آنها با هم است. همه مردم دنيا، افسانه‌هايي شبيه به هم داند. انگار يك نخ نهايي همه اين افسانه‌ها را به هم پيوند مي‌دهد. به گمان من و به تعبيري شهرزادي، انسان قصه مي‌گويد تا زنده بماند. او با داستان‌نويسي، يكي گام از دانش بشري جلوتر مي‌رود. انسان با تخيلش جاي خالي ناداشته‌هايش را پر مي‌كند.
من نيز در اين رمان مي‌خواهم به طرح پرسش‌هايي بپردازم كه گرچه به ظاهر ساده است اما با بسياري از افراد بشر در آن موارد يكسان مي‌انديشم و طرح پرسش مي‌كنم. در قصه‌ها هم ما به اين موارد مشترك مي‌رسيم تا بتوانيم زندگي را درك و قابل تحمل كنيم.


 

 

فهرست موضوعی

سياست

رمان و مجموعه داستان...

طنز نوجوان

طنز

نثر كهن

مطالعات

رمان‌هاي كلاسيك

شعر امروز

شعر كودك

فهرست کامل موضوعات

 

مجموعه ها

داستان‌هاي اسطوره‌اي

ميراث همينگوي

مليكا و گربه‌اش

فهرست کامل مجموعه ها

 

گروههای سنی

نوجوان

بزرگسال

كودك

 

 

گوناگون

 پدید آورندگان

 مترجمان

 باشگاه کتاب

 افتخارات افق

 خدمات فروش

 نمایندگیها و مراکز فروش

 

پیوندها

New Page 1

كتابخانه ملي كودكان و نوجوانان ايران

ارميا (رضا اميرخاني)

اسدالله امرايي

انجمن فرهنگي ناشران كتاب كودك و نوجوان

تادانه

آرتميس فاول

عرفان نظر‌آهاري

چلچراغ

فرهاد حسن‌زاده

سوزان فلچر

كورنليا فونكه

انجمن نويسندگان كودك و نوجوان

قابيل

پل استر

ايران كارتون

کتاب برگزیده

روز هزار ساعت دارد

آمار بازدید کنندگان سایت

 

       2005 ©  نشر افق
كليه حقوق براي
نشر افق محفوظ است.
طراحي سايت:
ارتباط قرينه