English

  آخرین تاريخ بروز رسانی : سه شنبه ۱۶ شهريور ۱۳۸۹

اعضا

اشتراک خبرنامه

جستجو


جستجوي پيشرفته

پیوندها


پژوهشنامه ادبیات کودک و نوجوان

واحد کودک موسسه افق

معرفی افق به دوستانتان

نام توصیه کننده :
ایمیل :

فروشگاه گلشهر

خبرنامه الكترونيكي افق

 آثار ما از چشم منتقدان

درباره‌ي رمان پسري از گوانتانامو

سفر به گوانتانامو


گفت‌وگو با مهدي غبرايي درباره رمان موج‌ها نوشته ويرجينيا وولف 


درباره‌ي دور دنيا در هشت و روز نصفي
کمربندها را ببندید


مرور و معرفی کتاب درخت مار
قلمرو ِ خفتگان


درباره «من من كله گنده» اثر محمدرضا شمس
بارش تخيل


زندگی «بخور و نمیر» پل استر

از پیشخدمتی تا کار روی نفتکش


از تمام کتاب‌های جان بنویل نفرت دارم
گفت‌و‌گو با جان بنویل برنده جایزه بوکر ۲۰۰۵


روي پله‌هاي كنسرواتوار، برگزيده داستان‌هاي كوتاه دونالد بارتلمي
دورريختني‌هاي بازيگوش و دوست داشتني


رامونا و مادرش:
براي همه دخترها و مادرها


دانش‌نامه‌ي تصويري نوآموز
يك دوستي به درد بخور


گنج‌هاي باباگرانده خسيس


 

 

گفت‌وگوي معكوس با محمدحسن شهسواري
پشت كلماتت اعتراف كن


 

سجاد صاحبان‌زند sajad@40cheragh.org
نشريه چلچراغ شماره 283

«تقديم به چند داستان كوتاه». اين عنوان يك مجموعه داستان است: نوشته محمدحسن شهسواري. يك عنوان چلچراغي. اين اولين چيزي بود كه بعد از ديدن اسم كتاب او به ذهنم آمد. به شهسواري پيشنهاد كردم كه درباره اين كتاب حرف بزنيم. در مرحله بعد قرار شد مصاحبه‌اي انجام دهيم كه كمتر در مطبوعات سابقه داشته است. اين بود كه بنا را بر يك مصاحبه وارونه گذاشتيم. من كتاب شهسواري را مي‌خواندم و به جاي اينكه با او مصاحبه كنم، او با من به مصاحبه مي‌پرداخت. او سوال مي‌كرد و من جواب مي‌دادم. حاصل كار چيزي شد كه در ادامه مي‌خوانيد. جواب دادن به سوال‌هاي شهسواري كه داور چند جايزه بوده، دو مجموعه داستان و يك رمان منتشر كرده، چند فيلمنامه نوشته و سابقه كار مطبوعاتي هم دارد، كار خيلي آساني نبود.
*خدا وكيلي اگر قرار نبود با من مصاحبه‌كني، كتابم را مي‌خواندي؟
من سه راه براي انتخاب كردن داشتم. اول اينكه مي‌خواستم باهات مصاحبه كنم، دوم اينكه بخواهم در مورد كتابت نقد بنويسم. در اين دو مورد ضمناً كتاب را مي‌خواندم، همان‌جور كه الان هم كتاب را خوانده‌ام. در مورد سوم چون باهات آشنايي و رفاقت دارم، حتماً كتاب را مي‌خواندم، اما درصد خواندنم پايين‌تر مي‌آمد، مثلاً 10 درصد. اما اگر نمي‌شناختمت، قرار مصاحبه نداشتيم و قرار نبود نقدي روي كتاب بنويسم، فكر مي‌كنم در حدود يك‌هزارم درصد كتاب «تقديم به چند داستان كوتاه» را مي‌خواندم.
*آن 10 درصد چقدر طول مي‌كشيد؟ يك‌سال؟ 10 سال؟
اگر از يك سال كه بگذرد، فكر نمي‌كنم ديگر بخوانم. معمولاً اگر قرار باشد كتابي را بخوانم، قبل از يك‌سال مي‌خوانم. وگرنه ورود در صف كتاب‌هاي نخوانده. البته استثناهايي هم داارد، مثلاً اگر نوبل بگيري...
*نوبل كه مي‌گيرم حتماً... ولي اميدوار نيستم تا يك سال ديگر بگيرمش.
اگر تا يك سال ديگر نخوانم، ديگر احتمال خواندنش صفر است، چون هم كلي كتاب تازه دستم مي‌ايد و هم احتمالاً كتاب تازه‌ات چاپ مي‌شود. ولي شايد بد نباشد بپرسي كه چرا من اگر قرار نباشد باهات مصاحبه كنم و يا روي كتابت نقد بنويسم، كتابت را نمي‌خوانم.
*توي ايران عادت خيلي بدي وجود دارد. معمولاً مي‌گويند براي آن كه روي كتابي نقد بنويسي، بايد آن را بخواني. چون مي‌داني كه... من تا حدي روزنامه‌نگار هستم و گاهي هم نقد مي‌نويسم. من اين حرف را براي تنوير افكار عمومي گفتم.
نه... ه. اگر قرار باشد من نقدي بنويسم يا مصاحبه‌اي كنم، حتماً كتاب را مي‌خوانم.
*پس هنوز وجدان كاري داري...
اما يك نكته‌اي هست كه...
*قرار بود من سوال كنم، تو بايد به سوال‌هاي من جواب بدي.
...
*از خواندن چه بخشي از كار، حالت بد شد؟ يعني با خودت گفتي كه «اي‌بابا! مي‌خوام باهاش مصاحبه كنم... كارش هم بده!»
از آنجايي كه مي‌شناسمت، مي‌دانم عقيده‌ات در مورد داستان چيست...
*اما اين اولين كتابي بود كه از من خوانده‌اي...
نه. «پاگرد» و «كلمه و تركيب‌هاي كهنه» را هم خوانده‌ام.
*پس جزو معدود افرادي هستي كه هر سه كتابم را خوانده‌اي.
داشتم مي‌گفتم. از آنجايي كه با نظرهايت در مورد داستان آشنا بودم، از خواندن بعضي از جاها حسابي يكه خوردم، يعني خوشم نيامد. مخصوصاً داستان آخر، همان كه اسم كتاب را هم از روي آن انتخاب كرده‌اي: «تقديم به چند داستان كوتاه». تو قبلاً مي‌گفتي كه از بازي‌هاي «پست‌مدرن» خيلي خوشت نمي‌آيد. من فكر كردم داستان آخر خيلي پست‌مدرن بازي است. مثلاً اگر يكي از بخش‌هاي داستان را كه مربوط به گلشيري يا شهريار مندني‌پور بود حذف مي‌شد، به نظرم اتفاقي مي‌افتاد. مي‌شد اسم 100 داستان ديگر را هم به اينها اضافه كرد. به نظرم اين داستان آن‌جورهايي كه قبلاً ودت تاكيد داشتي، نبود. در داستان «چاكريم جناب سروان» هم از اين جور بازي‌ها بود. به نظرم اين بازي‌ها كمك چنداني به روند داستان نمي‌كنند.
*تو خودت كرم اين‌جور كارها را در مجموعه داستان «شام آخر شهرزاد» داشته‌اي. خيلي‌ها هم كرم اين كار را داشته‌اند كه خوشبختانه الان كم شده...
درست است. نكته جالبش هم همين‌جاست. درست توي آن روزهايي كه من كتابم را چاپ كردم اين بازي‌ها مد بود، تو اعلام برائت مي‌كرد، حالا كه از مد افتاده، تو اين جوري مي‌نويسي.
*خب ديگر... كارهاي ما خلاف بقيه آدم‌هاست. خوب من جواب نمي‌دهم. چون قرار نيست كه من چيزي جواب بدهم، من مصاحبه‌گرم و تو مصاحبه‌شونده. در مورد داستان «چاكريم جناب سروان» هم همين حس را داشتي؟
بله. وقتي كه داستان را مي‌خواندم...
*(شما نمي‌توانيد مصاحبه ما را ببينيد. اما وقتي من اين سوال را پرسيدم، مصاحبه‌شونده ابروهايش را در هم كشيد، لب‌هايش را برچيد و بسيار بد به من نگاه كرد.) حالا ادامه بده...
بله. اين بازي‌ها در «چاكريم جناب سروان» هم بود. اصلاً تا روند داستاني مي‌آمد شكل بگيرد، يك بازي كار را خراب مي‌كرد.
*چون من اين‌جور مي‌نوشتم خوشت نيامد، يا كلاً ديگر با اين‌جور داستان نوشتن حال نمي‌كني؟
ديگر از اين‌جور داستان نوشتن خوشم نمي‌آيد. وقتي الان قصه مي‌نويسم، ديگر از اين‌جور بازي‌ها در نمي‌آورم. دوست دارم مثل بچه آدم قصه‌ام را بگويم. يك زماني آدم قصه مي‌نويسد تا نشان دهد يك فرم‌هاي عجيب و غريبي هم بلد است يا نشان دهد اين‌جوري هم مي‌شود قصه نوشت. اين اصلاً خوب نيست، اما گاهي خود قصه ايجاب مي‌كند كه بازي‌هاي عجيب و غريب درآوري. اين بد نيست. خود من در تنها مجموعه‌ام جزو آدم‌هاي دسته اول بودم. حس من در مورد قصه «تقديم به چند داستان كوتاه» اين بود كه مي‌خواهد الكي بازي در بياورد. به نظرم خيلي قصه‌اي تعريف نمي‌كند.
*داستان اول چي؟ منظورم همان داستان «آمرزش» است.
از اين داستان خوشم آمد. خوب بود. قصه آدم را مي‌كشيد كه تا آخرش بخواند و لذت ببرد.
*كمتر قرتي‌بازي داشت ديگر...
آره. خيلي سرراست و مثل بچه آدم قصه را تعريف مي‌كرد. البته يك جورهايي من را ياد قصه‌هاي مصطفي مستور مي‌انداخت. ازم نپرس چرا. چون واقعاً نمي‌دانم. خوشم آمد. اين قصه برايم يك نكته داشت، چيزي كه به نظرم درست شبيه بازي با آتش است. تو در اين قصه فضاي معاصر را به تصوير مي‌كشي. آدم‌هايت هم از جنس خود ما هستند؛ دانشجو، كتاب‌خوان، نويسنده و... براي من خيلي ترسناك است كه بخواهم با چنين جزئياتي از آدم‌هاي اطرافم بنويسم. به نظرم اين‌جوري داستان نوشتن، جسارت زيادي مي‌خواهد. مثلاً اينكه شخصيت با دوست‌هايش چه جوري ارتباط برقرار مي‌كند، يا با آدم روشنفكرماب چطور حرف مي‌زند. واقعاً اين جور نوشتن، شجاعت مي‌خواهد، چون اگر كوچك‌ترين گافي بدهد، زود مشتت باز مي‌شود. ما كاملاً اين فضا را مي‌شناسيم...
*اِند اين كاريم... خوشت نيامد؟
خوشم آمد. اما به نظرم اين جوري نوشتن خيلي خطرناك است. روزي از بورخس پرسيدند كه چرا قصه‌هايت 100 سال اتفاق مي‌افتد. گفت به دليل آنكه به كسي نمي‌تواند بگويد 100 سال سلام كردن و خداحافظي كردن چطور بود يا كدام مغازه كجاي شهر بود. اما اگر بخواهي از فضاي معاصر بنويسي، كوچك‌ترين اشتباهت آبروريزي بار مي‌آورد.
*حالا من توانسته‌ام اين فضا را در بياورم؟ حالا فكر كن يك احمقي اين جسارت را داشته خودش را به خطر بيندازد. به نظرت خوب شده؟
توي قصه اول بله. خيلي خوب شده. البته يك جاهايي هم خيلي خوب نشده. مثلاً جايي كه شخصيت اول با دوستش توي سالن انتظار سينما نشسته، كار يك كمي شل شده. اما وقتي توي خانه هستند، نوار گوش مي‌دهند و به هم شيلنگ‌تخته مي‌اندازند. خيلي خوب شده...
*خب از اين بگذريم. حالا فكر كن اصلاً من را نمي‌شناسي. فكركن با كسي طرفي كه داور چند جايزه ادبي بوده، نقد مي‌نويسد، كارگاه داستان كوتاه و رمان دارد. اين عناوين، عناوين خيلي دهان‌پركني است. حالا از يك همچين آدمي توي يك مجموعه داستان و يك رمان خوانده‌اي و كتاب جديدش هم منتشر شده. وقتي اين كتاب را خواندي، كاملاً نااميد شدي؟
نه. نااميد نشدم. اگر يادت باشد همان اول مصاحبه مي‌خواستم بگويم كه چرا كتاب‌هاي داستان ايراني را نمي‌خوانم يا كمتر مي‌خوانم كه فرصت نشد. به نظرم اين كتب، «تقديم به چند داستان كوتاه» يك‌سري خوبي‌هايي دارد كه در خيلي از كتاب‌هاي داستاني ايراني نيست. يكي از دلايلي كه من خيلي كم سراغ ادبيات داستاني ايران مي‌روم، اين است كه اين داستان‌ها، اطلاعات خيلي كمي به خواننده مي‌دهد. اين قصه‌ها عمق ندارند. مثلاً شما وقتي رمان «رگتايم» را مي‌خواني، اطلاعات خيلي خوبي نسبت به آمريكاي دهه 1930 پيدا مي‌كني. يعني علاوه بر خواندن يك رمان، با بخشي از تاريخ آمريكا هم آشنا مي‌شوي. اما وقتي خيلي از داستان‌هاي ايراني را مي‌خواني، فكر مي‌كني وقتت به هدر رفته. هيچ‌چيزي ياد نمي‌گيري. اما «تقديم به چند داستان كوتاه» چيزهايي براي ياد دادن داشت. اين خيلي خوب بود. روابطي كه شرح داده‌اي، تكيه‌كلام‌ها، نقدهايي كه داري و... داستان‌ها را خواندني مي‌كنند.
*پس يك نكته مثبت در اين مجموعه هست...
بله. نكته مثبت هم داشت.
*اما جواب سوال قبلي‌ام را ندادي... ضرر كردي؟
نه.
*رودربايستي نكن...
نه. رودربايستي نيست. اما در قصه آخر حس كردم كه به جاي قصه نوشتن، مي‌خواهي هواي دوستان قصه‌نويس را داشته باشي و بهشان حال بدهي. مثلاً اسم گلشيري، مندني‌پور، احمد غلامي، علي خدايي، آبكنار، صفدري و قاضي ربيحاوي را مي‌آوري كه به نظرم بيشتر حال دادن است تا قصه تعريف كردن. به نظرم يك جور بده‌بستان است. ولي در كل، مخصوصاً در قصه اول «آمرزش»، اصلاً حس ضرر كردن پيدا نكردم. فكر مي‌كردم وقتي اينها را مي‌خوانم در حال يادگيري چيزي هستم. به نظرم داستان در بهترين شرايط، تجربه‌اي را به آدم انتقال مي‌دهد. هر آدم فقط مي‌تواند يك بار زندگي كند، اما اگر رمان خوب بخواند، انگار هزار بار زندگي كرده. آدم گاهي نمي‌خواهد يك‌سري مسائل را تجربه كند، اما وقتي رمان را مي‌خواني، بدون دادن هرگونه هزينه‌اي، آن را سپري كرده‌اي.
*خودت مي‌داني كه روابط عمومي من خيلي خوب است. البته الان در حال تغيير دادن روشم هستم. الان ديگر كمي بداخلاق شده‌ام. يك‌سري كه اين داستان‌ها را مي‌خوانند، مي‌گويند كه تو خودت خيلي آدم خوبي هستي، اما اين داستان‌ها مزخرف است. در مورد اينكه من آدم خوبي هستم يا نه فعلاً مهم نيست نظرت را بگويي. به نظرت اين روابط‌عمومي من در اين قصه‌ها بود؟
در كتاب «كلمه‌ها و تركيب‌هاي كهنه» و «پاگرد» كمتر اين قضيه وجود داشت، مخصوصاً در مورد «كلمه‌ها و...»، اما به نظرم اين شوخ‌طبعي‌ات كمي در «تقديم به چند داستان كوتاه» وجود داشت. به نظرم طنز، نيش و كنايه و شوخي‌هايت تا اندازه‌اي در اين مجموعه قصه بود. گاهي واقعاً مي‌خنديدم و خوشم مي‌آمد. گاهي تلخ‌ترين حرف‌ها را هم با شوخي ويژه خودت نوشته‌اي. مثلاً تو حرف‌هاي خيلي جدي و تلخت را با شوخي مي‌گويي تا طرف ناراحت نشود. اين كار قبلاً در كارهايت نبود. اما دارد وارد مي‌شود. مثلاً دوسوم قصه اول (آمرزش) شوخي‌هاي جالبي داشت. تلخ بود، اما آدم را به خنده وامي‌داشت. يك نكته ديگر هم قصه اول داشت. باز شدن گاه به گاه كيف سامسونت توي خيابان و دستشويي و يا هر جاي ديگر، واقعاً براي من دغدغه بود. همش مي‌ترسيدم كه نكند كيف دوباره باز شود...
با اين همه به نظرم هنوز اين قصه‌ها براي رسيدن به شوخي‌هاي حسن شهسواري‌وار، بايد كامل‌تر شوند...
*پس شوخي‌هاي من هنوز به طور كامل وارد داستان‌هايم نشده...
نه. اما در اين مجموعه شروع به وارد شدن كرده... به نظرم براي آنكه كاملاً وارد شوند. به زمان بيشتري نياز دارند. به نظرم كم‌كم بايد به اين شجاعت برسي.
*اتفاقاً مي‌خواسم بپسم كه من صادق نيستم يا شجاع نيستم؟
به نظرم شجاعتت كم است، مثل خيلي از نويسندگان ايراني...
*به نظرم اين بيماري ادبيات ماست و يكي از دلايل عقب‌ماندگي ادبيات ما. نويسندگان ما اهل تعارفند. خودشان با آثارشان ديده نمي‌شوند يا كم ديده مي‌شوند...
بله. اين يك بحث جامعه‌شناسي است...
*تو اعتقاد داري كه اگر نويسندگان، بهتر اعتراف كنند و بيشتر خودشان باشند، كارها بهتر مي‌شود؟
بله. صددرصد. نويسنده چه شناختي مي‌تواند به مخاطب عرضه كند؟ قطعاً آن چيزي كه خودش درك كرده. به همين دليل، بهترين رمان‌هاي جهان آنهايي هستند كه براساس زندگي خود نويسنده نوشته شده. بهترين داستان توبياس وولف، زندگينامه‌اش است. ولي در ايران ما مي‌ترسيم خودمان را بنويسيم.
*هزينه برايمان زياد است...
بله. به همين دليل رمان‌ه سطحي مي‌شوند، چون نمي‌خواهيم به كسي بر بخورد.
*به عنوان آخرين سوال؛ اگر كسي اي‌ميل بزند يا بپرسد كه كتاب را به او توصيه مي‌كني، جوابت چيست؟ صادقانه بگو! چون اگر صادقانه بگويي بعدها اگر فحش هم بخوري، ناراحت نمي‌شوي. مثل من الان صادقانه مي‌گويم كه تو خوش‌تيپي. پس پاي حرفم هم مي‌ايستم.
حالا كه مي‌گويي خوش‌تيپم، من هم توصيه مي‌كنم كه عالم و آدم كتاب را بخوانند. بستگي دارد چه كسي اين سوال را بپرسد. اگر سابقه داستان خواندن داشته باشد، حتماً توصيه مي‌كنم، چون به نظرم براي خواندن اين كتاب بايد كمي آشنا به ادبيات داستاني باشي اما اگر طرفم آماتور باشد- كه اتفاقاً اشكالي هم به حساب نمي‌آيد- توصيه نمي‌كنم. چون دوست ندارم اعتماد ديگران نسبت به نظراتم كم شود. اما فضاي كه از دوران دانشجويي و رابطه دوستانه در اين قصه تعريف كرده‌اي براي من جذاب بوده. براي ديگران را نمي‌دانم.


 

 

فهرست موضوعی

سياست

رمان و مجموعه داستان...

طنز نوجوان

طنز

نثر كهن

مطالعات

رمان‌هاي كلاسيك

شعر امروز

شعر كودك

فهرست کامل موضوعات

 

مجموعه ها

داستان‌هاي اسطوره‌اي

ميراث همينگوي

مليكا و گربه‌اش

فهرست کامل مجموعه ها

 

گروههای سنی

نوجوان

بزرگسال

كودك

 

 

گوناگون

 پدید آورندگان

 مترجمان

 باشگاه کتاب

 افتخارات افق

 خدمات فروش

 نمایندگیها و مراکز فروش

 

پیوندها

New Page 1

كتابخانه ملي كودكان و نوجوانان ايران

ارميا (رضا اميرخاني)

اسدالله امرايي

انجمن فرهنگي ناشران كتاب كودك و نوجوان

تادانه

آرتميس فاول

عرفان نظر‌آهاري

چلچراغ

فرهاد حسن‌زاده

سوزان فلچر

كورنليا فونكه

انجمن نويسندگان كودك و نوجوان

قابيل

پل استر

ايران كارتون

کتاب برگزیده

هنري زلزله و دندان شيري

آمار بازدید کنندگان سایت

 

       2005 ©  نشر افق
كليه حقوق براي
نشر افق محفوظ است.
طراحي سايت:
ارتباط قرينه