فرحناز علیزاده - شماره 98 نشريه گلستانه- خرداد 1388
رمان "روز هزارساعت دارد" کارحیدری ملک میان، با دیدگاه من راوی گذشتهنگر؛ شامل سه فصل اوکار- سراندیب – دساتیر، است. رمان از نوع رمانهای اقلیمی- بومیست که به بیان سنتها، گویش، جهان و فرهنگ خاص میپردازد. نویسنده با بیان آئین مردم در مکانی خاص، خصایص زبانی و زندگیشان، گویی قصد مردمشناسی سرزمینی چون ملک میان را داشته است.
آنچه که بیش از هر اقدامی درنقد لازم و ضروری ست، یافتن ژانر متن است. رمان "روز هزار ساعت دارد" را به سادگی نمی توان رمان واقع گرا یا فراواقع نامید؛چراکه آمیزهای ازهردوست تا نشان دهنده بخشی از باورها و هویت سرزمینی خاص باشد. حضور عناصر شگفت در کنار عناصر عادی داستان، وجود خاکی که مرده را پس میزند- عمهای که با مارها (آنها) ارتباط جنسی دارد- وجود مدینه فاضلهای چون شهر "آژگلوم" که همه از هم و برای هماند- سهولت پذیرش شگفتی از سوی اهالی- گم شدن پدر- و...، مرز بین واقعیت و خیال را ایجاد میکند که گرچه در چارچوب داستان و برای اهالی ملکمیانی توجیهپذیر است؛ اما به لحاظ منطق انسانهای برونمتنی، باورناپذیر و شگفت است.
نظرگاه این رمان "من راوی" ست. اول شخص دیدگاهی عمدتا مدرن است. من راوی، کسیست که به بیان دغدغههای درونی میپردازد، چرا که دغدغهی خودشناسی، هستیشناسانه و فردی دارد؛ در این رمان که گفتارمحوری را سرلوحه کار خود قرار داده و کانون روایت را بیشتر بیرونی در نظر گرفته تا درونی، خواننده کمتر با آلام و دغدغههای شخصیت اصلی (باقی) روبهرو است. وجود سنت قصه گویی ونقالی، بیان زندگی گذشتگان، سرگذشت افراد خانواده، وجود خرده روایتهایی چون ماجرای امانی و شوهرش، فرصت را از راوی برای بیان انگیزه کنشها گرفته است. راوی تنها اشارهی مختصری به این مسئله دارد که ؛به علت برخورد بد مردم ،در پی پس دادن مردگان ملک میانی توسط خاک، برای آسودگی و مرگی خوش،برای اینکه جایی روی این خاک پیدا کند تا بتواند در آن با فراغ با ل بمیرد و دفن شود، راهی سفر میشود.دلیلی که خیلی منطقی به نظر نمی رسد و انگیزهای قویی برای حرکت به شمار نمی آید.مگر نه آن که ملک میانیها مردگانشان را بدون دردسر در گورستان خانسردفن میکنند.به اعتقاد نگارنده اگرراوی ازدغدغههای درونی خود و علت سفر اسطورهایاش بیشتر سخن به میان میآورد، نه تنها کنش سفر توجیهپذیرتر، بلکه اثر با دیدگاه اول شخص همسوتر و هماهنگتر میشد.
لحظه روایت و حال داستان، بعد از اتمام ماجراهاست. از آنجا که راوی در زمان حال تنها به مرور خاطرات میپردازد و چون قاعدتا ذهن انسان فراموشکار است؛ میتوان خرده گرفت که چگونه راوی با این دقت به گذشته و جزئیات میپردازد. مگر نه اینکه همهچیز بازسازی ذهن است؟ برای حل این مشکل نویسنده به تمهیداتی متوسل شده است. او بارها در جای جای متن اشاره میکند.
«راوی تنها به اتکای تخیل خویش هرچه دیده و نادیده و شنیده و ناشنیده به تمامی قصه میکند.» ص102
«راوی همه چیز را به دقت شنیده و به خاطر سپرده است» ص 84
بدینگونه راوی در خلوت، همه شنیده و دیده ها، حتی خرده روایتهایی که مسگرها برایش بازگو کردهاند را تکهتکه کنار هم گذاشته به صورت متنی نوشتاری در آورده. متنی که درآن مرتبا به فعل نوشتن و سختی نوشتار اشاره میشود، تا جعلی بودن متن را یادآور باشد. تا جایی که گاه راوی در میماند مداد مینویسد یا او، یا حتی او گفتهی دعاگردانان را بازگو میکند «مردی و مدادی. مدادی و مردی.... به خود میبالید هر آنچه را پیشتر رخ داده، قادر است به قالب کلمات بریزد... راوی دیگر تنها میتوانست با احساس مورخ محلی مستاصلی بنویسد» ص63
اما با وجود این تمهیدات باز میتوان به راوی خرده گرفت که چگونه از لحظاتی ناب که امکان بازگوییاش برای باقی نوجوان محال به نظر میرسد، اطلاع دارد. چطور ممکن است پدر و مادر از لحظات آمیزش خود برای او سخن به میان آورده باشند که حال او بتواند، آن را بازگو کند ص30، که بگوید در آن لحظهها ملکمیانیها چه کار میکردند و سگ آیا میلایید یا نه. !ای کاش راوی در کنار تجسم این لحظات، از کلماتی چون «گویی، شاید، احتمالا، ممکن است» سود میجست؛تا این اندک خرده گیری را نیزازمنقد بگیرد.
از شاخصههای دیگر داستان ،به غیرازعدم توالی زمان؛بیان تکه تکه خرده روایت ها؛باید به زبان برجسته راوی اشاره کرد.بادقت در نحوه روایت و زبان داستان میتوان پی برد که گویی نویسنده علاوه بر " چه گفتن" به " چگونه گفتن " نیز اهمیتی خاصی داده است . در " روز هزار ساعت دارد" با زبانی روبه رو ایم که سازمان یافته و برجسته شده است.زبانی که خود را به رخ میکشد تا توجه خواننده را به ساختارهای زبانی جلب کند.یاکوبسن زبان شناس معروف معتقد است برای ازبین بردن عادتهای زبانی باید به زبان روزمره تاخت ؛ این کاری ست که به اعتقاد نگارنده حیدری در این رمان از پس آن بر آمده است.اوبابرجسته سازی زبان،استفاده از کلمات نا آشنا،پس و پیش کردن ارکان جمله، که یکی از تمهیدات فرم گراها چون اشکلوفسکی ست،دست به آشنایی زدایی زده است.کتاب سرشارازعبارات تازه است؛کلماتی چون :گشتاگشت- خاطره واری- سنگا سنگ – نورندناپذیر- چرت و چولای--پس پس راه –به سختانه – برگا برگ-سنگنا سینه؛ ازاین دست واژگان است. استفاده از اسامی ناآشنا برای سر فصل ها(اوکار- سراندیب- دساتیر) و مکانهای خاص محلی ،نشان از شناخت وسیع واژگانی نویسنده باشد.واژگانی که گرچه کمی سخت خوان است،اما بدون پانوشت در جمله معنی میگیرد و از محاسن اثر به شمار میآید.
این زبان و نثرکه با پیچیدگی روایت ،همراه شده ،گاه باعث ابهام دریافتن طرح میگردد و گاه آنچنان گویی نویسنده را مجذوب خود میکند که برای اشخاص متفاوت در سنین مختلف ،دیالوگهای با لحنهای یکسان به کار میبرد.به گونهای که هیچ تمایز کلماتی بین دیالوگ "عروس ابلاسن" و "مادر باقی "که متعلق به دونسل جداگانه اند ،دیده نمی شود. بین "گالش سلملی" که بزهایش را به چپشته میآورد و"ملک دویرنویسنده "و ابلاسنی که کتابها ی خاص میخواندوفیلم "گنج قارون- شکوه علف زار" میبیند،وجه تمایزخاصی در گفتار دیده نمی شود.( توجه شود به صفحات 142-144-82 دیالوگ عروس- گالش سلملی- مادر)
ازسوی دیگرارزش کتاب به علت مطالعات فرهنگی آن است.بیان سنتها و باورهای بومی،استفاده از کلمات و واژههای بومی مانند "شول زدن- گالشی- خجیر " اسامی چون " چپشته – قمچیل – مردال ماه – پنچیکی" نه تنها بانی تشخص زبانی ،بلکه موجب تشخص فضا و آشنایی بیشتر خواننده با محیط میگردد. در داستانهای اقلیمی نویسنده باید علاوه بر بیان باورها ، به مکانهای خاص اشاره کند؛بیان نوع درختان،گیاهان، خصوصیات بارز مردم،پوشش آنها و حتی نوع غذایی که مصرف میکنند، میتواند در این تشخص وفضا سازی موثر باشد. این درست کاری ست که حیدری از آن غافل نبوده؛بیان گیاهانی با نام پهلم و گزنه؛ درختان مازو،آج و راش؛ سنگ غارهای عظیم لوک تله و اسپاتله وغذایی چون نان و کماج و... درمتن که به ساخت فضا کمک میکنند،از این دست است.
دیدگاه فلسفی اثر نگاهی بدبینانه و تقدیر گرایانه است. راوی بارها در جای جای داستان به تقدیر گرایی که باعث حرکت او به جلو و سفرش میشود، اشاره میکند . در ص62 میخوانیم
« انگار آفریدگاری که اراده کرده باشد پیشاپیش آفریدگانش را کیفر دهد،سرنوشت هر آدمیای را چنان از سر مینوشت که اگر چه محکوم به گناه بود،اما شاید به راستی گناهکار نبود»
راوی همچنین مدام به ساعتهایی اشاره میکند که درهر لحظهاش آبستن هزارها خبر و حادثه است.او به تقدیری اشاره میکند که راه فراری برای آن موجود نیست.« مادر میگفت،روز هزار ساعت داشت و قرار تقدیر بر این بود که حرف پدر به این دمی بینجامد که راوی اینک این سطور را به یاد گذشتهها بنگارد» ص84 . این نگاه تقدیر گرایانه ،نگاهی ست که راوی را به انزوا در باغی در باختر طیران میکشاند.
دراین جا بد نیست که شیوه ی نگارش حیدری را با شیوه نگارش داستانهای پست مدرنی بسنجیم و شباهتهای موجود درآن دو را بیان کنیم.این شباهتها و خصوصیات مشترک را میتوان بدین گونه شمارش وبیان کرد.
1-حضورنویسنده درمتن وبیان فرایند ودشواری نوشتن واستیصا ل راوی در ادامه روایت.
«مردی و مدادی.مدادی و مردی.وداستان یک عالم،یک عالم داستان...»ص62
«اما کجا را به کجا میدوخت این خیاط خاطی خام به خامه ی خیالاتش»ص74
2- عدم توالی زمان و شکستن زمان در بدنه ی روایت
بیان تکه تکه روایتها موجب میشود که خواننده در ذهن خود با انسجام بخشی به خواندهها به دریافت کلی و لذت خوانش برسد. این امرگرچه به سخت خوانی اثرمنجرمی شود، امابه گونهای به زیبا شناختی متنی میافزاید.
3- داستان در داستان گویی- بیان خرده روایتها در روایت اصلی.
بیان ماجرای بچه دار شدن امانی و شوهرش که توسط اسد امد دعاگردان یاسوری به غلط انجام میپذیرد-ماجرای زندگی برادران باقی ، بخصوص ابلاسن و نحوه زندگانی او در یک فصل مجزای ده صفحه ای(درحالی که گاه فصلهای داستان فقط یک صفحه است) از این نوع خرده روایتها محسوب میشود.
4-وجود اصل تصادف که بانی کنشها و پیش برنده ی روایت است.
درداستانهای پست مدرن آنچه که پیش برنده ی قصه است،تصادف به شمار میآید.پست مدرنها معتقدا"آنچه بر جهان اعمال میکند، تصادف محض است" دیدار پدر و مادر در اثر گم شدن گاو- آمدن آقا به ده در اثر گمراهی او درراه ،آوردن کتابی که باعث دگرگونی فکری درباقی میشود –آشنایی راوی با مرواری- رفتن به شهر آژگلوم و دیدار با رعنا و....همه و همه در اثر تصادف صورت میپذیرد .
5- تکرارمضمونی عنوان اثر در متن
نویسنده درجای جای داستان عنوان اثر را که بارمعنایی نیز دارد مانند" ونه گوت" (سلاخ خانه شماره پنج-رسم روزگار چنین است )تکرارمی کند.روزهزارساعت داردوهرساعت هزارخبر.این تکرار واژگانی را درکار ریچاردبراتیگان در اثر" باد همه چیز را با خود نخواهد برد" نیز دیده میشود.
6- دیدگاه فلسفی متنهای پست مدرنی معمولا دیدگاهی بدبینانه و تقدیرگرایانه ،همراه با طنزبه دنیا ست.
7- مرز بین واقعیت و خیا ل
وجود شهری چون آژگلوم .شهری که در آن همه به مساوات زندگی میکنند؛همه باهم کار میکنند .باهم میخورند . برای هم اند.شهری که جای تبعیدشدگان است . همه در آن آزادندو این آزادی حتی در ارتباطهای جنسی شان دیده میشود!چنین شهری،با چنین خصوصیاتی تنها میتواند ادغامی از تخیل و واقعیت باشد. براستی کدامین روستا در ایران بدین گونه است.؟ از عناصر واقعیت ناپذیر متنی دیگر میتوان به ارتباط بین عمه سمرقندبا جن ها(آن ) اشاره کرد و دیگر،خاکی که مرده را پس میزند. شگفتی که همه اهالی ابتدا آن را باور ندارند و وهم میشمارند ولی بعد همه آن را میبینند.
8- استفاده از حقیقت در داستان و ارجاءدادن به مسائل بیرونی
تا وجه مستند گویی متن را قویترکند. بیان چگونه گی چاپ کتاب اول نویسنده و نام کتاب اول او" مرگ بی توبه بی وصیت"در متن؛ نام بری ازکتاب هایی چون مانیفست کمونیست ،سرمایه داری کارل ماکس و همچنین فیلم هایی مشهوری چون سلطان قلبها که به احتمال زیاد نمی باید در جها ن متنی و کهنه ی ملک میان وجود داشته باشد.
9- خودآگاه بودن متن و تاکید بر نوشته شدن داستان و سختی آفرینش داستان.ص170- 137
«آن که نویسنده مینویسدودیگرکه نویسنده رامی نویساند،این شاید ازسرگذراندن برزخی باشد به واسطه ی قصه پردازی قاصرکه قصهای ندارد.» ص170
«به هیچ روی دریک کلمه واحد،تمامی بارمعنایی آن رابرگردان نمی شد کردمگرباترکیبی و عبارتی»
10- دست انداختن خرافهها و سنتهای قبلی
استفاده ازدعا گردانان(دعا نویسان) درانجام کارها ی سخت،درقدیم بسیارچشمگیرومرسوم بوده است.مردم برای حل مشکلات خود به دعا گرهامتوسل میشدند. این کنش، نه تنها توسط" مرواری"،بلکه توسط "امانی" زنی که نروک نیست وفرزند ندارد ،نیز دیده میشود. دعا گرانی که تنها اراجیفی میبافند و درخفا به امانی یاد میدهند که اگر میخواهد بچه دارشود، نباید خیلی مواظب این چاهک کثیف باشد.
«مام سوب اگرچه سرانجام به گونهای طرفه نتیجه میگرفت،لیکن نسخه درمان اسد امد دعاگریاسوری را به غلط اجرا نموده بود»ص73
11- پایا ن باز داستان
باقی درفصل اول عنوان میکند که درپی جایی روی این خاک است تا بلکه با فراغ بال بمیرد. در انتها ی کتاب نیز دوباره یادآور میشود که،گرچه سرانجام روایت مکتوبش را به پایان میبرد،اما هم چنان نمی داند که درکجا بایست بمیرد. این نشانههای مدور در ابتدا و انتهای رمان که نگاهی اسطورهای نیز هست، این سوال را ایجاد میکند ؛که آیا باقی همراه رعنا در باغی در طیران ساکن خواهد شد؟ یا آن که از آن جا نیز مانند آژگلوم به مکان دیگری خواهد رفت؟ براستی محل دفن باقی کجا خواهد بود؟
این نوع شباهتهای متنی و نشانهها مارا به این نتیجه میرساند که ،حیدری هنگام نوشتاراثرش ، تحت تاثیرداستانهای پست مدرنیستی بوده است.این تاثیر گرچه در ابتدای رمان زیاد چشمگیر نیست،اما درانتهای رمان با آوردن نام کتاب اول نویسنده، بارز و مشخص است.
درانتها باید گفت"روز هزار ساعت دارد" گرچه گاه سخت خوان میشودودارای اصلاحاتی ست که خواننده احتیاج به دوباره خوانی متنی دارد،اما کاری درخوراعتنا و خواندنی است.چرا که در انتها خواننده از اینکه در امر نوشتار به مشارکت گرفته شده و خود کاشف قصه است.خشنود و راضی ست.